تبليغاتX
ترانه ی باران


ترانه ی باران

تنها آواز باران را بشنو... ترانه ای به لطافت دلتنگی

آمدنش را ابرها به من خبر دادند. وقتی نگاهم به نگاه آرام و دستان بی قرارشان گره خورد٬ فهمیدم که می آید. می آید تا دوباره تن خسته ی مرا از دلتنگی بشوید. می آید تا همدم دستان خشکیده ام باشد. می آید تا مرا درآغوش بگیرد و بی منت در کنارم باشد. می آید تا تو را برایم تداعی کند. حضورت را٬ عشقت را...

آسمان فریاد زد و من فهمیدم که آمدنش نزدیک است. از میان قاب پنجره به آسمان چشم دوختم: بیا! نگران تنهاییت نباش. من در کنارت هستم. تا آخرین کلام با تو خواهم بود. بیا که مدت هاست منتظر آمدنت هستم. بیا و این انتظار را پایان بده.

در آن لحظه بی اختیار به یاد تو افتادم. به یاد قراری که پیش از رفتنت با من گذاشتی. با همان لبخند دلنشین که مرا مسخ می کرد. با همان چشمان پر اشک که وجودم را پر التهاب و بی تاب می کردند.تنها به من نگاه می کردی و من در نگاهت جدایی را می دیدم. دلتنگی و بی قراری را می دیدم. اما دم نزدم. نمی خواستم شیرینی گره خوردن نگاهت را با نگاهم از دست بدهم. پیش از رفتن با من قراری گذاشتی: با تو سخن می گویم زمانی که دلتنگ می شود آسمان...

و امروز روز وصال ماست. روز دلتنگی آسمان. دستانم را دراز کردم تا نخستین قطره ی اشک آسمان را در دستان خشکیده ام بگیرم. باران ترانه اش را از سر گرفت و آسمان هم بی تابی اش را با لبخند رنگین کمان پنهان کرد. و من و تو در آغوش باران با یکدیگر سخن ها گفتیم. هزاران سخن از این جدایی و دلتنگی و بی تابی که ای کاش هرگز نبود.

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت توسط یگانه| |

شاید این آپ با بقیه ی آپام خیلی متفاوت باشه و نظم ادبی وبلاگ رو هم بهم بزنه. اما فکر می کنم لازمه که اعتراف کنم چقدر خوشبختم. اعتراف کنم که خدا چه نعمت های بزرگی به من داده و چقدر نسبت به من لطف داشته و داره.

کسایی که منو می شناسن می دونن که خیلی مذهبی نیستم، اما اعتقادات خاص خودم رو دادم. من اعتقاد دارم که خدا در تک تک ثانیه های زندگیم همراهم بوده و هست. به قول غزل، ردپای خدا رو در جای جای خاطرات و لحظات زندگیم می بینم. تلخ و شیرین، سخت و آسون، بی منت کنارم بوده بدون اون که حتی ذره ای از ناسپاسی های من گله کنه!!!

خدا رو شکر می کنم که هرگز تنهام نذاشت. نه خودش از دستم دلگیر شد و نه من رو تو این دنیای بی در و پیکر که برادر برادر رو می کشه و پدر از عشق پسر می گذره، تنها و بی کس رها کرد. خدا رو شکر می کنم که هر وقت دلتنگ می شم و دلم هوای باریدن می کنه، شونه هایی هست که با اطمینان خاطر بهشون تکیه بدم و قلب مهربونی هست که غصه هام رو بی تردید باهاش قسمت کنم. خدا رو شکر می کنم که دور و برم رو دوستای خوب و با معرفت و خانواده ای دوست داشتنی و محترم گرفتن که هر وقت ذره ای به خوشبختی ام شک می کنم، به یاد اونها میوفتم و آروم می گیرم. به یاد لبخند مادرم که به دنیایی می ارزه. به یاد صحبت های پدرم که مثل آب رو آتیشه. به یاد خواهر و برادرم که هیچ وقت پشت خواهر کوچولوشون رو خالی نکردن و همیشه همراه و همدم من بودن. به یاد محبتای سنا که همیشه منو شرمنده می کنه! به یاد الهام که به داشتن دوستی به این فهمیدگی افتخار می کنم. به یاد قلب پاک و مهربون فریماه که همیشه به یادشم. به یاد لحن غزل که معجزه می کنه. به یاد همه ی دوستای خوبی که تک تکشون برای من مهمند و با تمام وجود از بودن در کنار اونا احساس خوشبختی می کنم.

دلم می خواد این خوشبختی رو فریاد بزنم. بگم و بگم حتی اگه دنیا از فریاد من خسته بشه. حتی اگه هیچ کس نخواد صدای منو بشنوه.

از خدا می خوام که کمکم کنه تا بتونم جواب مهر و محبتای سنا رو به خوبی بدم و همون طور که اون مونس خیلی خوبی برای منه، من هم همراه خوبی براش باشم. از خدا می خوام که الهام، فریماه، غزل، مهشاد، مهرنوش و همه ی دوستان گلم رو موفق و شاد کنه و هیچ وقت لبخند با لباشون غریبه نشه.

سنای گلم، با تمام وجود دوستت دارم و از خدا به خاطر نعمتی مثل تو تشکر می کنم.

الهام عزیزم، امیدوارم همیشه موفق باشی و ازت متشکرم که در سالی که گذشت، خیلی چیزهایی رو که تا اون موقع برام بی معنی بودن، معنا کردی.

فریماه مهربونم، خیلی مخلصیم! فقط می تونم بگم بهترینی!

غزل با احساسم، از داشتن دوستی به فهمیدگی تو افتخار می کنم و خیلی دوست دارم.

پریسیما ی خوبم که گاهی میای و به من سر می زنی، هرجا که هستی برات آرزوی خوشبختی می کنم.

نیلوی نازنینم، خیلی خیلی به فکرتم و دوستت دارم.

و همه ی دوستای گلم که شاید این مطلب رو نخونن، اما می خوام بدونن که خیلی دوسشون دارم و برای تک تکشون ارزش و احترام خاصی قایلم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت توسط یگانه| |

هر سپیده چشمانم را به شوق دیدار تو باز می کردم و در انتظار نگاهت ساعت ها مقابل پنجره می ایستادم. تو می آمدی و قاب شیشه ای پنجره را با لبخند دلنشینت نورانی می کردی. من مست و بی اختیار ساعت ها می ایستادم تا تو را ببینم. شاید امید داشتم که نگاهت به نگاه منتظر من گره بخورد و من شیفته و دیوانه ی خود را ببینی. اما تو هرگز را ندیدی.

آن روزها تمام تمنای من تو بودی و لبخند مهربانت. می دانستم که مرا نمی بینی اما همچنان به تماشایت دلخوش بودم. تو به سادگی لبخند می زدی و به سادگی جان مرا به آتش می کشیدی. گرم می شدم از حرارت دیدارت. گرم می شدم از دوری نزدیک تو. گرم می شدم از غریبگی آشنای تو.

آن روزها نگاهت را دیدم که چه ساده از مقابل دیدگانم گذشت و به نگاه دیگری گره خورد. لب هایت را دیدم که چه عاشقانه به روی او خندیدند. برق عشق را در نگاهت می شناختم. من سال ها با این چشمان آشنا بودم. زندگی کرده بودم. هزاران بار مرده و هزاران بار زنده شده بودم. اما هیچ نگفتم. دم نزدم.

آن روزها رفتنت را٬ گذشتنت را دیدم. بی تاب شدم. چه اشک ها ریختم و چه التماس ها کردم. اما تو در قاب پنجره ظاهر نشدی. 

اما بالاخره تو بازگشتی. روزها گذشت تا تو بازگشتی. با گیسوانی سفید و چشمانی خسته. اما هنوز هم لبخند می زدی. لبخندی مهربان و بی منت. جوان مثل گذشته. شاداب مثل آن روزها...

من روزم را با تماشای تو آغاز می کردم و شب را به امید فردای تو می گذراندم. بی آن که تو حتی مرا بشناسی و از حال و روز من خبری داشته باشی. شاید این رسم دنیا بود که من به عشق تو زنده باشم و با یاد تو نفس بکشم و تو با عشق و یاد دیگری.

آخرین لبخندت را نیز دیدم. لبخندی مهربان اما سرد. لبخندی که تا ابد بر قاب نگاهم نشست و با دور شدنت هرگز از یادم نرفت. تو هرگز مرا ندیدی. اما من تو را دیدم. یک عمر تنها خاطره ی تو و لبخند دلنشینت را در سینه ام نگاه داشتم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط یگانه| |

پنجره چشمانش را بسته بود. پیکرش از سایه ی تاریکی شب می لرزید و دستانش از تمنای مهتاب خشک شده بود. لبخند با لبانش غریبی می کرد و غم در دلش جا خوش کرده بود. نه می توانست اشک بریزد و نه می توانست بخندد. نه نای فریاد کردن داشت و نه تاب سکوت. خسته بود از ترک های تنهایی که بر جانش نشسته بود. خسته بود از مه که پرده ای مقابل چشمان کم سویش کشیده بود. خسته بود از گرد و غبار روی شیشه هایش که افق دیدش را می پوشاند. خسته بود از دنیا که چرا نور را به حرم خود راه نمی دهد.

اما کم کم غریبه ای دست نوازش به پیکرش کشید. غریبه ای که بی منت بر خستگی هایش بوسه می زد و بر زخم هایش مرهم می گذاشت. چشمان پنجره برای نخستین بار به روی خورشید گشوده شد و لبانش ناخود آگاه به چهره ی بخشنده ی او لبخند زد. چه احساس عجیبی داشت. گویی تازه متولد شده باشد. نه٬ نه! گویی جانی تازه گرفته باشد. دنیا کم کم رنگ میگرفت. در میان پرده ی تاریک مقابل دیدگانش شبح درختان و پرندگان ظاهر می شدند که همه سر تعظیم مقابل عشق خورشید فرود آورده بودند.

نور از سد گرد و غبار چشمان پنجره گذشت و با نگاهش گره خورد. و پنجره برای نخستین بار عاشق شد. عاشق دست های بی منتی که تنش را با مهر آشنا کردند...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت توسط یگانه| |

پرنده پر زد و آشیانه اش را ترک کرد. پرنده غمگین شد. پرنده اشک ها ریخت. پرنده حسرت خورد. اما با بال های شکسته اش همچنان پرواز کرد. یاد پرندگان اسیر آزارش می داد و عطر دل انگیز آشیانه دلتنگش می کرد٬ اما همچنان می رفت. طوفان بر تنش شلاق می زد و دوری قلبش را آتش٬ اما همچنان می رفت. بیش از این نمی توانست درنگ کند. تا فرصت بود باید دور می شد. از خانه اش. از تمام خاطرات و یادگارهایش. اگر نمی رفت و دل به تمام این دلبستگی ها می بست٬ مثل هزاران پرنده ی دلتنگ دیگر پا در بند می شد. اسیر می شد. پرواز را از یاد می برد و به اسارتش قناعت می کرد. پس بال زد و بال زد. دور شد و دور شد تا آن جا که در سینه ی پر رمز و راز آسمان محو شد.

و تازه ترین خبر تنهایی آشیانه بود. خورشید دیگر روشنایی سابق را نداشت. آسمان آبی نبود. نه آواز پرندگان به گوش می رسید و نه زمزمه ی جویباران. و آشیانه روز به روز دلتنگی را بهتر درک می کرد. دلتنگی خود و پرندگان غربت کشیده اش را...

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت توسط یگانه| |


Design By : Night Skin